تبلیغات
سینما+فوتبال - داستان (انعکاس)

:درباره وبلاگ

:آرشیو

:نویسندگان

:آخرین پستها

آماروبلاگ

جمعه 15 مرداد 1389-09:54 ق.ظ



نزدیک عید بود . اکثر مردم و بیشتر دخترها و زنهای جوان ،مشغول خانه تکانی و تمیز

کردن خانه ها بودند.

پسر جوان از جلو تلویزیون بلند شد تا کمی خستگی در کند . دو ساعتی می شد که

مشغول فیلم دیدن بود.

کنار پنجره رو به خیابان ایستاد تا به چشمانش استراحت بدهد و ....که نگاهش به

پنجره خانه روبه رویی افتاد ،به دختر همسایه که مشغول تمیز کردن شیشه ها بود

 لبخندی زد و با خود زمزمه کرد :<<عجب منظره قشنگی..>>

سه_چهار دقیقه همانجا ایستاد و سیگاری دود کرد و...که یک مرتبه صدای مادرش را

شنید :<<پرویز جان>>

پسر جوان به سرعت از کنار پنجره دور شد تا مادرش او را در ان حال نبیند ،سپس

مادرش که داحل اتاق شده بود گفت:

<<پسرم لطفا این ار  بده به خواهرت پریسا که داره شیشه ها رو تمیز میکنه...>>

پرویز چشم گفت و به سوی پنجره رو به حیاط رفت و همان طور که دستش را به

سوی خواهرش دراز میکرد نگاهش به خانه رو به رویی افتاد .

 پسر جوانی از ان طرف خیره پریسا بود!!!!! 




نظرات() 

تاریخ آخرین ویرایش:- -


 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر